امروز رفته بوديم شناسايي
با صادق گودرزوند و خاهرشون و علی اجتهادی و خانم تقي و علیرضا کریمی و عماد متقیان
رفته بودیم شهرری تا خانواده های محروم اونجا را شناسایی کنیم
صادق و خاهرش رفتند دولت آباد
علیرضا و خانم تقی هم توی شهرری بودند
من و عماد و علی هم رفتیم حومه شهرری
امروز بطور اتفاقی یه قلعه قدیمی پیدا کردیم.
یه قلعه وسط یه عالمه مزرعه سبزی. مزرعه هایی که با فاضلاب آبیاری می شدند. یه عالمه آدم بدبخت بیچاره از شدت محرومیت اومده بودند و توی این قلعه قدیمی زندگی می کردن وتوی قلعه برای خودشون خونه درست کرده بودند . یه سری آدم بدبخت تر از اونها هم اومده بودند اطاق های اینها را ازشون اجاره کرده بودند...
یک افتضاحی بود که نگو. شغل اکثرشون هم جمع آوری زباله بود. یکی بطری های آب جمع آوری می کرد. یکی کارتن. یکی پلاستیک...
وسط قلعه یه نفر یه وان فلزی گذاشته بود کنار خونه اش و کفش های پاره را توی اون با آب می جوشوند و به اصطلاحی می پخت تا زیره کفش جدا بشه . زیره ها را جمع می کرد بعد آسیاب می کرد و می فروخت. این عملیات کثیف و مسخره شغل این آدم بود. آدمی به اسم منوچهر که هیچ فرقی با بقیه مردم شهر نداره بجز بی پولی...
یه خونواده بود با این شرایط:
پدر خانواده معتاد بوده و از خونه رفته و برنگشته. معلوم نیست کجاس
مادر خانواده خانه نشین و از کار افتاده است
چهارتا بچه هستند. یه دختر 17 ساله . دو تا پسر 14 و 11 ساله و یک دختر 6 ساله
خرج این خانواده را دختر 17 ساله می ده. یعنی این دختر نان آور خونواده است. (قابل توجه دانشجویان محترم بیکار×!)
فکر می کنین شغل این دختره چی بود و چقدر درآمد داشت؟
این دختر 17 ساله (مدام میگم 17 ساله تا با سن و سال خودمون مقایسه کنیم . شاید یه کم خجالت بکشیم). داشتم می گفتم این دختر 17 ساله روزها آشپزی می کنه و روزی 2 هزار تومن حقوق می گیره. یعنی اگه تمام ماه کار کنه و هیچ روزی تعطیل نباشه ماهی 60 هزار تومن درآمد داره.
اینها یک اطاق از این بدبخت های توی قلعه اجاره کرده اند. یه اطاق کوچیک بدون هیچگونه امکاناتی. و برای همین اطاق ماهی 35 هزار تومن اجاره میدهند. یعنی از اون حقوق ماکسیمم 60 هزار تومن 35 هزار تومنش برای اجاره این اطاق (انباری) میره. میمونه 25 هزار تومن .
این دختر 17 ساله با 25 هزار تومن خرج خودش مادرش دوتا برادرش و خاهر کوچیکترش را می ده !!!
تفریح و بهداشت کلماتی هستند که اصلن اونجا معنی ندارند
می گفتند به زور و با هزار جور التماس شرکت آب برای ما آب آورد. تازه آب لوله کشی شهر نیست. آب شور هست!
شیر آب را که باز کنی آب شور باید بخوری.
به همون آقای منوچهر گفتم تلفن تماس داری که اگه کاری باهات داشتم باهات تماس بگیرم؟ زل زد تو چشمام و گفت : فکر می کنی اینجا تلفن هست؟ ما آب سالم نداریم بخوریم . ما تو بدبختی داریم جون می کنیم و تو تلفن می خای از من؟
گفتم کسی به فکر شما هست؟
گفت ما به هرکی بگی سر زدیم تنها لطفی که شهرداری و دولت برای ما کردند این لوله کشی آب شور بوده و این آسفالتی که پارسال برامون ریختند. همین!
همین !
