تبليغاتX
A3moone-ab - زماني براي مستي فنچ ها !

A3moone-ab

آقايي که شما باشين چند روز پيش با عليرضا کريمي ( وبلاگ عقاب - فنچ کنونی ) و اکبر فکري رفته بودیم نمايشگاه صنايع غذايي.
قرار بود محمدرضا نوراني هم بياد که چون با نامزدش رفته بودند توچال نتونست بیاد (یعنی غیبت کرد)
اینکه توی نمايشگاه چه خبر بود زیاد مهم نیست. مهم اینه که علیرضا (وبلاگ فنچ - عقاب سابق) و اکبر مدام توی نمایشگاه گم می شدند. برای پیدا کردن اکبر باید می رفتیم توی غرفه چاي گلستان و برای پیدا کردن علیرضا (فنچ) هم باید می رفتیم سالن شرکت های ایتالیایی.
چرا؟ خب معلومه.
اکبر بطور مداوم می رفت و از دختر خانومی که توی غرفه چای گلستان بود سوالات بی ربطی در مورد چای می پرسید. اصلنم به جوابهای طرف دقت نمی کرد و مدام داشت اون بیچاره را شخصیت شناسی می کرد و به آینده فکر می کرد!
 علیرضا (وبلاگ فنچ) هم مدام یواشکی ما را غال (قال) می ذاشت و زودی می رفت توی سالن شرکت های ایتالیایی و با دختر خانوم ایتالیایی ای که توی غرفه ی اینفورمیشن (Ettelaat) بود در مورد آب و هوا و اینکه غرفه ی شما چقدر خوشگله و در و دیوارش چقدر خوشگله و اصلن همه چیه غرفه ی شما خوشگله و ... صحبت می کرد. اون بیچاره هم فکر کرده بود علیرضا از این بچه های دبیرستانیه که عشق کاتالوگ و اینجور چیزا دارن (که البته درست هم فک می کرد) برای همین یه کیف دستی و یه سری کاتالوگ داد به علیرضا . علیرضا (وبلاگ فنچ) بیچاره هم فک کرده بود که این خانومه اینا را به علیرضا یادگاری داده. و فقط هم به علیرضا این کاتالوگ ها را میده. آخر نمایشگاه که باز رفته بود پیشش و دیده بود که به یه نفر دیگه هم کاتالوگ داره میده می خاست وسط سالن شرکت های ایتالیایی خودش را خودکشی کنه. که خب خوشبختانه دید یه شرکتی داره خودکار تبلیغاتی می ده و کلن موضوع را فراموش کرد و رفت خودکار بگیره.
جناب اکبر هم توی غرفه ی زر ماکارون اینقدر بال بال زد تا بهش یه کاسه ماکارونی پخته شده دادند تا همین دیشب هم دل درد داشت. حالا یا بخاطر ماکارونیه دلدرد داشت یا بخاطر آدمای توی غرفه چای گلستان دل درد ! داشت. (دل - درد)
از کله ی سحر تو نمایشگاه بودیم تا ساعت پنج عصر . این دوتا موجود پدر ما را در آوردند. آخرشم از زور عشق توی چمن های نمایشگاه نیشستند مشاعره بازی کردند . آی زور داره که جماعت مهندس مکانیک بشینن و شعر بگن. آی زور داره.
آخرشم علیرضا (وبلاگ فنچ) کیف دستیه ایتالیایی را بو می کرد و دیدم یه قطره اشک گوشه چشمش نشسته. اینجا بود که فهمیدم : فنچ ها هم عاشق می شوند!
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 18:6  توسط آ سه مون آبی