امروز باز هم رفته بوديم قلعه اليمون
با سه تا از بچههاي مجله چلچراغ. گزارشگر و عكاس. بطور دقيقتر با احمد و پويا و محبوبه حقيقي
وقتي وارد قلعه شديم بچههاي ساكن قلعه دويدند طرفمون فكر كردند اين سه تايي كه با من هستند بقيه اعضاي جمعيت هستند كه قبلن ديده بودنشون. از دور عمو عمو و خاله خاله مي كردند و وقتي نزديك شدند يهو ديدن از اون همه عمو و خاله اي كه قبلن بهشون سر مي زدن هيچكدوم نيومدن. ولي اينا اينقدر كمبود محبت داشتند كه با اين سه تا غريبه هم يهو نسبت عمويي و خالهاي پيدا كنند.
فك كنم حدود يكي دو ساعت اونجا بوديم و يه دل سير با همه اهالي صحبت كرديم. يه فضاي خاصي بود امروز همه درد دلشون ميومد يا اينكه دلشون اينقدر پر از درد بود كه منتظر بودند تا يكي از در قلعه بياد تو تا اينا اون همه درد را پيش اون منفجر كنند. از شبانه دختر بچهي كوچولو گرفته تا داروغه كه چند سر عائله داره.
اين آسهمون لامصب هم خوب مي دونه كه كي بباره. توي قلعه برا خودم قدم مي زدم (چلچراغي ها مشغول حرف زدن با اهالي بودند) و با خودمان تفكرات مي كرديم (تولاك بودم) كه يهو ديديم آسهمون غلمبه شد! ( رعد و برق ) و بعد ماشالا انگار يهو توي ابرها لوله اصلي آب تركيد.
آي حال نموديم زير بارون . آي حال نموديم.
داروغه يه داستان برام تعريف كرد. يه داستان واقعي
يكي از اهالي قلعه از شدت نداري و بدبختي اوضاعش خيلي خراب ميشه. طوري كه دم عيد زن و بچههاش از خونه ميندازنش بيرون. ميگن تا نون و غذا نخريدي ديگه نيا خونه.
همون موقع بابك صحافيان و بقيه بچههاي جمعيت امام علي (ع) ميرسن ( پخش ماهيانه ) و به اهالي قلعه كيسههاي پر از مواد غذايي مي دن. داروغه مي گفت برنجها و روغنها را داديم بهش و گفتيم ببر خونه و آشتي كنين.
داروغه مي گفت نمي دونين فقر و گرسنگي چيكارا مي كنه. دوتا آدمي كه همو دوست دارن مجبور ميشن بخاطر گرسنگي بچههاشون با هم بجنگند و يكي اون يكي را از خونه بندازه بيرون . مي توني تصور كني همچين چيزيو؟ بخاطر يه لقمه نون!
آدما بخاطر يه لقمه نون خيلي كارا مي كنند. تو بخاطر يه لقمه نون چيكارا ميكني؟
--------------------------------------------
مطالب مرتبط:
نامه ای برای نرگس و همه نرگس ها از وبلاگ رهاورد
