تبليغاتX
A3moone-ab

A3moone-ab

رفته بودم میدون ونک دنبال اکبر فکری. اول خیابون ملاصدرا ماشین را پارک کردم و مشغول تایپیدن اس ام اس شدم که در جلوی ماشین باز شد و یک دختر جوان با آرایش غلیظ اومد توی ماشین !

زمانی که دیدم دوتا دیگه از دوستاش هم در عقب را باز کردند که بشینند شوکه شدم.

از تعجب هنگ کردم. فنرهای مغزم زده بود بیرون!

سه تا دختر با آرایش غلیظ و ظاهری زننده با پررویی و لبخندی خاص! و یک عالمه ناز و کرشمه توی ماشینم نشستند و من از شدت تعجب نمی دونستم این وقاحت پررویی بی حیایی یا هر صفت دیگه این دخترها را چطور باید جواب بدم.

وقتی کنار میدون ونک با سرعت کم حرکت می کردم و توی شلوغی آدم ها دنبال جناب مهندس فکری می گشتم این جماعت پری روی شیطان صفت فکر کرده بودند که من برای اینها آرام حرکت می کنم و وقتی که ماشینو پارک کردم اینها فکر کرده بودند که من منتظر اونها هستم.

نمیدونستم که باید چکار کنم که این جماعت نسوان از ماشینم پیاده بشن. من را با خیلی های دیگه اشتباه گرفته بودند با خیلی های دیگه ای که هر دختری توی خیابون می بینند براش بوق می زنند و جلوی پاش ترمز می کنند و...

به هرحال واقعیت حاضر این بود که اون سه تا دختر توی ماشین من بودند

به یکیشون نگاه کردم . حدود ۴~۵ ثانیه به هم دیگه خیره شده بودیم. من یاد فیلم شوکران افتاده بودم که فریبرز عرب نیا کنار خیابون پارک می کنه و یه زنه یهو می شینه تو ماشینش و میگه : خب بریم دیگه! و وقتی می فهمه که طرف اینکاره نیست خودش پیاده می شه و می ره.

دختری هم که توی ماشین من بود و به من خیره شده بود هم توی فکر بود. احتمالن توی تفکرات خودش می گفته: پسره ی خل چرا وایسادی؟ خب بریم دیگه!!

یا مثلن با خودش می گفته این اسگل چرا تعجب کرده؟ گاگول احتمالن دفعه اولشه و آماتوره! خل دیوونه

تقابل من و اونها تفاوت دوتا فرهنگ مختلف بود . تفاوت  مدرنیته و سنت - تفاوت پرروی امروزی و کم روی دیروزی - تفاوت باحالیسم و گاگولیسم!

یاد دخترهای توی گرمخونه افتادم که بخاطر یک وعده غذا کنار خیابون منتظر تعارف مردم وایمیستادند ولی این دخترهای توی ماشین من هر کدومشون شونصد هزار تومن پول لباسهاشون بود آیا اینها هم غم نان داشتند؟ اینها چرا مثل مانکن های توی ویترین مغازه ها  کنار خیابون خودشون را به نمایش می ذارند؟؟  اینها غم چی دارند؟

پوف...

با زبون بی زبونی بهشون فهموندم که باید از ماشین پیاده بشن. وقتی فهمیدند که منو با خیلی آدمهای دیگه اشتباه گرفته اند و تیرشون به سنگ خورده خواستند موضوع را ماست مالی کنند. یکی شون با یک ناز و عشوه خاصی گفت مگه شما مسیرتون پونک نمی خوره؟  گفتم نه  بعد با یک لحن خاصی گفتند ای وای!  ببخشین ما فک کردیم از تاکسی های خط پونک هستند! اونجا اصلن ایستگاه تاکسی نبود. درضمن من نمیدونم از کی تاحالا رنگ تاکسی ها مشکی(سیاه) شده!

جلوئیه وقتی داشت در ماشینو می بست یک نگاه خاصی بهم کرد و با نگاهش بهم گفت خاک بر سرت بی لیاقت! پسره گاگول لیاقت ما را نداشتی! برو گم شو بی فرهنگ عقب مونده! بعد درو بست

دوتا دختر عقبی هم که از ساده بودن و بی فرهنگ و بی تمدن بودن من شاکی بودند رفتار جالب تری داشتند. هنوز در ماشین من را نبسته بودند که چشم هاشون توی خیابون دنبال یک پسر بافرهنگ متمدن باعرضه پولدار می گشت!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 20:33  توسط آ سه مون آبی 

 

امروز باز هم رفته بوديم قلعه اليمون

با سه تا از بچه‌هاي مجله چلچراغ. گزارشگر و عكاس. بطور دقيقتر با احمد و پويا و محبوبه حقيقي

وقتي وارد قلعه شديم بچه‌هاي ساكن قلعه دويدند طرفمون فكر كردند اين سه تايي كه با من هستند بقيه اعضاي جمعيت هستند كه قبلن ديده بودنشون. از دور عمو عمو و خاله خاله مي كردند و وقتي نزديك شدند يهو ديدن از اون همه عمو و خاله اي كه قبلن بهشون سر مي زدن هيچكدوم نيومدن. ولي اينا اينقدر كمبود محبت داشتند كه با اين سه تا غريبه هم يهو نسبت عمويي و خاله‌اي پيدا كنند.

فك كنم حدود يكي دو ساعت اونجا بوديم و يه دل سير با همه اهالي صحبت كرديم. يه فضاي خاصي بود امروز همه درد دلشون ميومد يا اينكه دلشون اينقدر پر از درد بود كه منتظر بودند تا يكي از در قلعه بياد تو تا اينا اون همه درد را پيش اون منفجر كنند. از شبانه دختر بچه‌ي كوچولو گرفته تا داروغه كه چند سر عائله داره.

اين آسه‌مون لامصب هم خوب مي دونه كه كي بباره. توي قلعه برا خودم قدم مي زدم (چلچراغي‌ ها مشغول حرف زدن با اهالي بودند) و با خودمان تفكرات مي كرديم (تولاك بودم) كه يهو ديديم آسه‌مون غلمبه شد! ( رعد و برق ) و بعد ماشالا انگار يهو توي ابرها لوله اصلي آب تركيد.

آي حال نموديم زير بارون . آي حال نموديم.

داروغه يه داستان برام تعريف كرد. يه داستان واقعي

يكي از اهالي قلعه از شدت نداري و بدبختي اوضاعش خيلي خراب ميشه. طوري كه دم عيد زن و بچه‌هاش از خونه مي‌ندازنش بيرون. ميگن تا نون و غذا نخريدي ديگه نيا خونه.

همون موقع بابك صحافيان و بقيه بچه‌هاي جمعيت امام علي (ع) ميرسن ( پخش ماهيانه ) و به اهالي قلعه كيسه‌هاي پر از مواد غذايي مي دن. داروغه مي گفت برنج‌ها و روغن‌ها را داديم بهش و گفتيم ببر خونه و آشتي كنين.

داروغه مي گفت نمي دونين فقر و گرسنگي چيكارا مي كنه. دوتا آدمي كه همو دوست دارن مجبور ميشن بخاطر گرسنگي بچه‌هاشون با هم بجنگند و يكي اون يكي را از خونه بندازه بيرون . مي توني تصور كني همچين چيزيو؟ بخاطر يه لقمه نون!

آدما بخاطر يه لقمه نون خيلي كارا مي كنند. تو بخاطر يه لقمه نون چيكارا مي‌كني؟

--------------------------------------------

مطالب مرتبط:

نامه ای برای نرگس و همه نرگس ها از وبلاگ رهاورد

قلعه الیمون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 20:26  توسط آ سه مون آبی 

رفتم شركتي كه كار مي‌كردم و خيلي ريلكس (Rahat) استعفا دادم

رئيس شركت خيلي ريلكس تر اومد كنارم نشست و مودبانه حرفهايي زد كه معني‌اش مي‌شد : تو غلط مي‌كني كه ديگه سر كار نياي. فردا هم منتظرت هستم و تو مياي سر كارت.

نتيجه :‌ زورم به يک پيرمرد فكستني نرسيد

-------------------

وبلاگ خورجین با مطلب خانواده به روز شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 23:25  توسط آ سه مون آبی 

امروز با مهدي سعيدي‌كيا كلي در مورد جمعيت صحبت مي كرديم...

از مشكلات، از كارها، از بچه‌ها و خيلي چيز‌هاي ديگه.

يكي از موضوعات جالب مورد بحث اين بود كه كارهايي كه روي زمين مونده را مي‌شمرديم، و بعد آدم هاي فعالي كه داريم را هم مي‌شمرديم. بعد به اين نتيجه رسيديم كه كلي آدم كم داريم! درحاليكه يك عالمه آدم بيكار(سياهي ‌لشگر) هم هميشه دور و برمون ريخته.

بچه های جمعیت امام علی(ع) شعبه کرمانشاه هم كه درگير دفتر هستند. شهرداري دفتر قبلي‌شون را ازشون گرفته و الان آلاخون والاخون شدند.

بچه های جمعیت امام علی(ع) شعبه شیراز هم كه مشكلات خاص خودشون را دارند.

خلاصه اينكه كلي در مورد جمعيت و حواشي اون صحبت كرديم. خوشايند بود. هم هوا هم محيط سرسبز پارک چيتگر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 20:18  توسط آ سه مون آبی 

حدود يك ماه پيش قرار بود وبلاگهايي كه لينكشون سمت چپ وبلاگم هست را بررسي تخصصي روشون انجام بدم. يه جورايي مثلن تحليلشون كنم

از مطالب نوشته شده توي وبلاگ گرفته تا حتا رنگ وبلاگ و طراحي قالبش. ايرادهاي تمپليت‌ها (قالب‌ها) را نوشته بودم . نقاط قوت وبلاگ‌ها را درآورده بودم. خلاصه هر چيزي كه فكرشو بكنين توي اون مطلب بود. آرشيو وبلاگ دوستان را خونده بودم و مسائلي هم از آرشيو مطالب بدست آورده بودم.مثلن فلان وبلاگ نويس توي فلان تاريخ دچار دگرگوني شخصيتي شده چون مطالب قبل از اون تاريخ مشخص با مطالب بعد از اون تاريخ با هم ديگه فرق دارن و .... تا اينكه...

... تا اينكه مسائلي پيش اومد كه اون مطلب هيچوقت ارسال نشد!

بعضي از دوستان وبلاگ نويس كه قسمتي از اون مطلب را براشون فرستاده بودم نه تنها از مطلب خوششان نيامد ، بلكه بسيار از تحليل وبلاگ خودشون بدشون اومد و ناراحت شدند. درحالي كه هيچي از اون مطلب نظر شخصي من نبود، بيشترش آمار بود ولي خوششان نيامد !

فک کردم که درست نیست با نوشتن یک مطلب توی وبلاگ خیلی از دوستانم را ناراحت کنم. اصولن ناراحت کردن مردم کار درستی نیست.

من هم تصميم گرفتم بي خيال موضوع بشم و كلن ارسال اون مطلب تحليلي را بي‌خيال شدم!

اين بود جريان اون بررسي تخصصي وبلاگ‌ها.

مطلبي كه با تلاش فراوان آماده شده بود ولي به دلایلی ارسال نشد. خيلي‌ از ما دوست نداريم عيب و ايرادات كارمون مشخص بشه.

نتيجه: هنوز براي اينكه بخاهيم سطح وبلاگ‌هايمان را بالا ببريم خيلي زود است. بايد كمي بزرگتر شويم

نتيجه 2 : همه با هم به سبك نويسي و غيرحرفه اي بودن وبلاگهايمان ادامه مي‌دهيم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:8  توسط آ سه مون آبی 

به همین راحتی یک سال پیرتر شدیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 18:37  توسط آ سه مون آبی