تبليغاتX
A3moone-ab

A3moone-ab


زمان در گذر است و ما آدمهاييم که جا مي مانيم
کرمانشاه ...
با هر سختي، آساني است

بسم الله الرحمن الرحيم – برادرا برپا
شرطي شدم. اين جمله اعصاب خورد کن ترين جمله ي زندگيم خاهد بود
دو ماه از همين زندگي  و خاطراتي به اندازه يک کتاب دو جلدي
اون چادر 12 نفره
و امتياز 100     حتا توي تاريکي مطلق، حتا 40 امتياز بيشتر از مربي!
مربي اي با دلي آسه موني
آسه مون همه جا هم يکرنگ نيست – يکستاره نيست
آسه مون بعضي جاها پرستاره تر و ستاره هاي آسه مون بعضي جاها پرنور تر
ستاره هاي پر نور تر به خدا نزديک ترند
و خدايي که همه جا هست حتا جاهايي که فکرش را هم نمي کنيم مثل اون نيزار  رويايي – و تلفن کارتي رويايي است که تازه کشفش کردم
کشفي به نام شهيد کاوه
شهيد کاوه سردار بيست و چهار ساله – يعني يه عالمه آدم را فرماندهي مي کرده
و مني که هنوز نهايتن فقط مي تونم فرمانده خودم باشم
فرمانده ای که خیلی از شهید کاوه و شهید زین الدین بزرگتره و کوچیکتر!
بزرگتر شناسنامه ای
۱۲ آذر و دوستانی که به زحمت چند ساعت مرخصی گرفته بودند تا با خریدن کادوی تولد همیشه توی ذهنم حک بشن
اسم بعضی ها توی ذهن آدم حک میشه
مثل فرماندهي که بخاطر اشتباهاتمان ازمان تشکر کرد
چهري عزيز
نجفي عزيز
پاک نياي عزيز
خشم شب عزيز
و تماشاي خشم شب روي صندلي،  سينه خيز رفتن بقيه و استراحت کردن هاي من. رزم رفتن بقيه و خابيدن هاي من.
مي تونم يه جزوه بنويسم در مورد روشهاي پيچاندن(دودره کردن) سختي هاي دوره آموزش
و دوره ای که می تونه یک نفر توی اون زمان، زندگیش را از دست بده!
مثل اون ترکش نارنجک...  اگه یه ذره این ور تر بود..................
اونوقت مثل تخت با ملافه ی سفید آنکادرم می کردند
و آب پاشي که صبح ها برام معجزه مي کرد . آخ که چه شگفت انگيز ملافه ی آنکادرم را اتو مي کرد
تيريپش خيلي اتو کشيده بود.    صافه صاف    جعفر دانش پرور
جمعيت امام علي کرمانشاه ، دوستاني که جنسشان با جنس بچه هاي جمعيت توي تهران خيلي فرق مي کنه
آخ که ساده و صادق بودن چه خوبه
آخ  که اگه صادق هم بجاي صفر دو با من و بابک مي افتاد چي مي شد...
چي مي شد؟ ميشد يه مثلت. مثلت آ ب ث در هندسه اي بين هندسه ريماني و هندسه لوباچوفسکي. يه زاویه اش ريماني ميشد و دو زاویه ديگه اش لوباچوفسکي اي! و بابک و صادق لوباچفسکي اي بودند و من ريماني
و هندسه خوش شانس اقليدسي
و خدايي که نميدانم با چه هندسه اي روي پارچه ي سياه آسه مون اين سوراخ ها را کنده، به همين سوراخ ها مي گن دنيا
دنيايي که خيلي بالا و پايين داره
پايينش سرده. بالاش گرم
سرد مثل زمين زير چادرمون
و گرم مثل زير کرسي اي که با چراغ نفتي درست کردم
و نفتي که از همسايه بغلي مان مي گرفتم
و همسايه ي ديوار به ديوارمان در تهران که بايد توي کرمانشاه باهاش آشنا مي شدم
کرمانشاه...
و زماني که در گذر است و ما آدمهايي که جا مانده ايم
+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 0:44  توسط آ سه مون آبی