یکی دو هفته قبل تلویزیون (شبکه 3) یک برنامه ای از ما پخش کرد که توی اون برنامه یکی از طرح های ما مطرح شد که خانواده های محروم آرزوهاشون را می گفتند و مردم خیر وسیله ای می شدند که آرزوی این هموطنان برآورده بشه...
توی یک قسمت طرح، خانم جوانی بود که توی محله شادآباد زندگی می کرد. توی یه اطاق زیر زمین! یک خانم متولد سال 1361 (یعنی همسن خیلی از شماها!!!) به همراه همسر و سه فرزند قد و نیم قدش!
آرزوی این خانم که در اوج نداری و بدبختی زندگی می کردند این بود که یه جایی زندگی کنه که زیر زمین نباشه...
پدر خانواده از کارگرهای شهرداری بوده (رفتگر) که چهارماه حقوق نگرفته و الان پلاستیک از زباله های ما ها جمع می کنه و می فروشه...
جایی که الان زندگی می کنه یه اطاق نه متری زیرزمین هست. حمامش توی آشپزخانه ای که توی حیاطه هست. ساختمان سه طبقه است که یه توالت توی حیاط هست که هر سه تا خانواده ازش استفاده می کنند...
یک خانم معلم بازنشسته این برنامه را می بینه...
توضیح: صدا و سیما معمولن برنامه های ما را زمانی پخش می کنه که تلویزیون بازدید کننده زیادی نداره . تا مردم ندونن تو شهرشون چه خبره!
صبح برنامه ی ما پخش میشه و این خانم معلم پیر و مهربون برنامه را می بینه. تا شب به هر زحمتی که بوده شماره ما را پیدا می کنه و زنگ میزنه و میگه من و خاهرم مقداری پول پس انداز کردیم. می خاهیم اگه خدا بخاد آرزوی این خانم جوان را برآورده کنیم و یک خونه براش رهن کنیم که دیگه زیر زمین زندگی نکنه...
بعد از کلی گشتن یک خونه پیدا شد...
امروز عصر این خانم معلم و خاهر مهربونشون یک خونه برای این خانواده محروم و بسیار محترم اجاره کردند تا این سه تا بچه قد و نیم قد توی خونه ای بزرگ بشن که پنجره داشته باشه.
فکرشو بکن... تاحالا این خانواده خونه ای نداشته اند که پنجره داشته باشه و تابحال ندیده اند که آفتاب توی خونه بیاد!
به حدی امروز همه ما خوشحال بودیم که اصلن توی پوست خودمون نمی گنجیدیم.
اون خونواده ی محترم این خونه را که دیده بودند واقعن خوشحال بودند. این خونه پنجره داشت و این یعنی یک نعمت خیییییییییییییییییییییییییلییییی بزرگ. نعمتی که همه ماها داریم و قدرشو نمی دونیم. این خونه آشپزخونه داشت و این یعنی یک نعمت خیییییییییییلی بزرگ. این خونه حمام و سرویس بهداشتی داشت. می دونی این برای همه ی ماها جزو بدیهیات زندگیه و جزو چیزهای عادیه هر خونه ای هست ولی این خانواده، این اولین خونه شون بود که این امکانات را داشت و این یعنی یک خونه ی خیییییییییییییییییییییییلی خوب.
اون خانم معلم و خاهر مهربونشون هم خوشحال بودند که می دیدند با تلاششون یک خانواده ی محترم ، اما محروم این جامعه خوشحال شده و راحت می تونه زندگی کنه.
ما هم خوشحال بودیم که واسطه ای بودیم و سهمي کوچک این وسط داشتیم.
اینو تصور کن:
تصور کن که خدا از اون بالا یک زنجیر دستش گرفته. یک زنجیری که چند تا دونه داره. اون زنجیر را آویزون می کنه روی زمین و یکی از بنده هاش را از توی بدبختی و بیچارگی بیرون میآره و نجات میده...
خدا همیشه برای کارهاش یه عالمه وسیله داره ...
دونه ی اول این زنجیر که دست خود خداست. دونه های بعدی ش هم آدم های خیری هستند که باعث میشن که خدا یکی را از بدبختی نجات بده...
ما و اون خانم معلم عزیز و خاهر مهربونشون امروز هر کدوم، دونه های اون زنجیری بودیم که خدا باهاش یک خانواده را از بدبختی نجات داد...
خدیا شکرت که این لطف را به ما داشتی. می شد یک نفر دیگه را واسطه کنی که مشکل این خانواده حل بشه ولی به ما لطف کردی و ما را وسیله قرار دادی.
ممنون
-----------------------------------------------------------------------------------------------
مطلب مرتبط: آرزو (از وبلاگ همیشه بهار)