تبليغاتX
A3moone-ab

A3moone-ab

این چند روز مدام داریم میریم قلعه الیمون...

هر روز هم یه ماجرایی داریم. سه شنبه یه گروه فیلمبرداری از شبکه یک تلویزیون بردیم اونجا و اصطلاحن یواشکی! فیلم گرفتیم...

دیشب هم رفتیم و یه گروه فیلمبرداری از شبکه سه بردیم اهالی قلعه دوربین فیلمبرداری و دوربین های دوتا عکاسی که باهامون اومده بودند را که دیدند ترسیدند و اصلن اجازه ندادند که فیلمی بگیریم. بعد از اینکه کلی مخ بزرگان قلعه رو خوردم و کلی باهاشون حرف زدم بالاخره راضی شدند که امروز عصر هم یه سری بریم قلعه...

ببینیم چی میشه...

امیدوارم بشه امروز از اون قلعه یه گزارش مستند خوب در بیاریم و توی تلویزیون پخش کنیم شاید (شاید!) مردم ما با چشم های خودشون ببینند که توی نزدیکی های همین شهرری خودمون این همه بد بختی وجود داره...

شاید ( باز هم شاید! ) یه خورده به خودشون بیان و یه کمکی کنن تا وضع اهالی قلعه الیمون (قلعه علیمون) بهتر از اینی که هست بشه.

کمک می خایم... ( مهم نیست چه کمکی . هر کمکی که از دستتون بر میاد )

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 11:42  توسط آ سه مون آبی 

 

امروز رفته بوديم شناسايي

با صادق گودرزوند و خاهرشون و علی اجتهادی و خانم تقي و علیرضا کریمی و عماد متقیان

رفته بودیم شهرری تا خانواده های محروم اونجا را شناسایی کنیم

 

صادق و خاهرش رفتند دولت آباد

علیرضا و خانم تقی هم توی شهرری بودند

من و عماد و علی هم رفتیم حومه شهرری  

 

امروز بطور اتفاقی یه قلعه قدیمی پیدا کردیم.

یه قلعه وسط یه عالمه مزرعه سبزی. مزرعه هایی که با  فاضلاب آبیاری می شدند. یه عالمه آدم بدبخت بیچاره از شدت محرومیت اومده بودند و توی این قلعه قدیمی زندگی می کردن وتوی قلعه برای خودشون خونه درست کرده بودند . یه سری آدم بدبخت تر از اونها هم اومده بودند اطاق های اینها را ازشون اجاره کرده بودند...

یک افتضاحی بود که نگو. شغل اکثرشون هم جمع آوری زباله بود. یکی بطری های آب جمع آوری می کرد. یکی کارتن. یکی پلاستیک...

وسط قلعه یه نفر یه وان فلزی گذاشته بود کنار خونه اش و کفش های پاره را توی اون با آب می جوشوند و به اصطلاحی می پخت تا زیره کفش جدا بشه . زیره ها را جمع می کرد بعد آسیاب می کرد و می فروخت. این  عملیات کثیف و مسخره شغل این آدم بود. آدمی به اسم منوچهر که هیچ فرقی با بقیه مردم  شهر نداره بجز بی پولی...

 

یه خونواده بود با این شرایط:

پدر خانواده معتاد بوده و از خونه رفته و برنگشته. معلوم نیست کجاس

مادر خانواده خانه نشین و از کار افتاده است

چهارتا بچه هستند. یه دختر 17 ساله . دو تا پسر 14 و 11 ساله و یک دختر 6 ساله

خرج این خانواده را دختر 17 ساله می ده. یعنی این دختر نان آور خونواده است. (قابل توجه دانشجویان محترم بیکار×!)

فکر می کنین شغل این دختره چی بود و چقدر درآمد داشت؟

این دختر 17 ساله (مدام میگم 17 ساله تا با سن و سال خودمون مقایسه کنیم . شاید یه کم خجالت بکشیم). داشتم می گفتم این دختر 17 ساله روزها آشپزی می کنه و روزی 2 هزار تومن حقوق می گیره. یعنی اگه تمام ماه کار کنه و هیچ روزی تعطیل نباشه ماهی 60 هزار تومن درآمد داره.

اینها یک اطاق از این بدبخت های توی قلعه اجاره کرده اند. یه اطاق کوچیک بدون هیچگونه امکاناتی. و برای همین اطاق ماهی 35 هزار تومن اجاره میدهند. یعنی از اون حقوق ماکسیمم 60 هزار تومن 35 هزار تومنش برای اجاره این اطاق (انباری) میره. میمونه 25 هزار تومن .

این دختر 17 ساله با 25 هزار تومن  خرج خودش مادرش دوتا برادرش و خاهر کوچیکترش را می ده !!!

 

تفریح و بهداشت کلماتی هستند که اصلن اونجا معنی ندارند

می گفتند به زور و با هزار جور التماس شرکت آب برای ما آب آورد. تازه آب لوله کشی شهر نیست. آب شور هست!

شیر آب را که باز کنی آب شور باید بخوری.

به همون آقای منوچهر گفتم تلفن تماس داری که اگه کاری باهات داشتم باهات تماس بگیرم؟ زل زد تو چشمام و گفت : فکر می کنی اینجا تلفن هست؟ ما آب سالم نداریم بخوریم . ما تو بدبختی داریم جون می کنیم و تو تلفن می خای از من؟

گفتم کسی به فکر شما هست؟

گفت ما به هرکی بگی سر زدیم تنها لطفی که شهرداری و دولت برای ما کردند این لوله کشی آب شور بوده و این آسفالتی که پارسال برامون ریختند. همین!

 

 

همین !

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 1:29  توسط آ سه مون آبی 

یه جایی بود توی کوچه پس کوچه های خیابان فلسطین...

یه مرز بود!

بعضی از دوستان در موردش نوشته اند. لینک نوشته هاشون را اینجا گذاشتم تا بخونید و ببینید که این خونه قدیمی کجا بود...

برای دیدن این مطالب روی لینک های زیر کلیک کنید

۱ ) وبلاگ بچه هاي آسمان . مطلب 17 فروردین 87

۲ ) وبلاگ خونه قديمي!

۳ ) مطلب بیست و چهارم از وبلاگ جمعیت امام علی (علیه السلام)

۴ ) وبلاگ عقاب . مطلب 26 اردیبهشت 86

۵ ) وبلاگ جمله ها و نکته ها. مطلب 8 اردیبهشت 86

۶ ) شعر امين قلعه نويي در مورد خونه قديمي

۷ ) پلاک 40 - مطلبي از وبلاگ خاکدان

اینجا بود :

خونه قدیمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 22:18  توسط آ سه مون آبی 

 

در توراتي که در حال حاضر در دست يهوديان هست به واجب بودن روزه و حدود آن اشاره اي نشده ولي در آن روزه داران ستوده شده اند. موسي (ع) قبل از دريافت وحي چهل روز روزه گرفت . يهوديان به ياد خرابي شهر اورشليم روزه مي گيرند. يهودي ها روزه هاي ديگري هم دارند.

در انجيل هايي که در حال حاضر در اختيار مسيحيان هست نيز به واجب بودن روزه اشاره اي نشده است و روزه دار گرامي داشته شده اند و به روزه دار توصيه شده که از ريا دوري کند. روزه مشهور مسيحيان قبل از عيد فصح است. روزه ديگري هم دارند که گوشت حيوانات را نمي خورند.

از اينگونه روزه هاي پراکنده که در ميان يهوديان و مسيحيان معمول بوده ، مشخص مي شود که اصل روزه ار ارکان عبادات آنها شمرده مي شد و فعل روزه در اديان قبل از اسلام هم معمول بوده است.

گفته مي شود که در مذاهب قديم مصر و روميان و يوانيان و هندي ها نيز انواع روزه معمول بوده . گويا روزه پيش از واجب بودن در اديان الهي ، انگيزه فطري داشته است. زيرا بشر خداطلب  که نمي خواسته در سطح حيوانات پايين باشد و يکسره محکوم به پيروي از تمايلات حيواني گردد روزه را وسيله اي براي مقاومت در برابر تمايلات حيواني قرار داده تا خود را از حيوانات برتر قرار دهد. حکمت اصلي روزه همين است. روزه چون ناشي از مبدء ايمان و امر خدا باشد نيروي مقاومت را افزايش مي دهد تا به مقام تقوا رساند و شخصيت برتر انسان محقق گردد نه براي رياضت دادن جسم تا خشم خدا يا خدايان را فرو نشاند (همانطور که يهود و بعضي مشرکين مي پنداشتند) و نه براي احساس همدردي با گرسنگان و تساوي با آنان (که بعضي روشنفکران مي پندارند)

 برگرفته از تفسير قرآن کريم  آيه 186 سوره بقره (تفسير پرتوي از قرآن – سيد محمود طالقاني) با کمي تلخيص

 تفسير همين آيات از تفسير کشف الاسرار را توي وبلاگ خورجین گذاشتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 1:20  توسط آ سه مون آبی 

 يکشنبه 3 شهريور رفتم اصفهان

دوشنبه 4 شهريور برگشتم

 سه چهارتا مورد جالب برام پيش اومد:
توی تاکسي نشسته بودم که دیدم راننده داره مدام به من نگاه می کنه. به طرز خیلی تابلویی تمام حواسش به من بود. آخرش دلش را زد به دريا و گفت: خبی شوما؟
(؟khobi shooma)
گفتم : ممنون
راننده تاکسی گفت : اوضاعی کارو بار چیطورس؟
(ozaei karo bar chitores)
گفتم خوبه. شما چطور؟
راننده تاکسی گفت : میشد یه تا یادگاری به ما بیدین؟ عکسی امضا شده ای . امضاعی خالی ای. ...
(mished yeta yaadegaari be ma bedin? Axi emza shodei, emzaei khaliei…)
با خودم گفتم : یعنی اینقدر معروف شدم ؟
راننده تاکسی گفت : آقاعي رامبدی جوان . درسته س؟
(aghaei rambodi javan. Dorostes?)
گفتم :
گفت :
گفتم : نه . متاسفم  (این همه هنرپیشه. واقعن من مثل رامبد جوانم؟؟؟ عینکم کو؟)
دیگه تا آخر مسير بهم نگاه نکرد. مدام اخم کرده بود. انگار ناراحت بود که چقدر من مغرورم و برای اینکه بهش امضا ندم الکی گفتم رامبد جوان نیستم!

 دوباره توی تاکسی:

 یه راننده تاکسی دیگه : اه اه . آخه تهرونم شهرس شوما توش زندگی می کونین؟
(ah ah! akhe tehroonam shahres shooma toosh zendegi mikoonin?)
من : مگه چه شه؟
راننده تاکسی: چه ش نیس؟ همه اش دودا دما کثیفیا شلوغیا . پر از ازدحامس. آدما سرسام می گیرد.
(chesh nis? Hammash dooda dama, kasifia, sholooghia. Poraz ezdehames. Adama sarsam migired)
من : خب آره خیلی شلوغ پلوغ و کثیفه
راننده تاکسی: همین دیگه. الان ساعتی یکا نیمه س . یه تا چرخ تو کلی شهر زدیما فقط نیم ساعت طول کشید.  خب چرا نی میاین اصفهون زندگی کونین؟
(hamin dige. Alan saati yeka nimes. Yeta charkh too kolli shahr zadima faghat nim saat tool keshid. Khob chera nimiaid esfehoon zendegi koonin?)
من : یه چند سالی در خدمتتون بودم و اصفهان زندگی کردم.  حالا هم که کارو زندگی نمی ذاره از تهران تکان بخوریم.
راننده ی بیچاره مدام می خاست منو از تهران بکشونه ببره اصفهان . اینطوری ادامه داد:
راننده تاکسی: آدماعی اصفهون خیلی آدماعی خبی هسسندا.
(adamaei esfehoon kheyli adamaei khobi hastanda)
من : بله. واقعن
راننده تاکسی: پس میاین دیگه؟
(pas miain dige?)
من : کجا؟ اینجا؟ برای زندگی؟
راننده ی بیچاره نمی دونست چطوری باید منو راضی کنه از تهران دل بکنم که یهو خاست برگ برنده(آس) رو کنه و گفت :
راننده تاکسی: مردمی اصفهون آدماعی داماد دوستی هم هستندا  !!!! تازه شم اگی یه وخ داماد غریبه باشد خيلی هواشا دارندا.
(mardomi esfehoon adamaei damad doosti ham hastanda tazasham agi ye vakh damad gharibe bashed kheyli havasha daranda)
من : پوف!

 و توی خیابون چهارباغ پیاده شدم که  یهو یه دختر خانم اصفهانی که راننده یک پراید سرمه ای بود موبایلش زنگ زد و یادش رفت که در حال رانندگی است و نزدیک بود که من و هفت هشت نفر دیگه را به دیار باقی بفرسته...
همینجا بود که یهو با خودم گفتم زودتر باید پول هایی که پیشم امانت هست را تکلیفشونو روشن کنم. امروز هم پولهای یونس را دادم به يکی دوستان محترم (محترمه) که برسونند به یکی دیگه از دوستان محترم (محترمه) که برای یونس خرج بشه.

 و بارز ترین نکته ای که توی اصفهان آدم متوجه آن می شه این است که مردم اصفهان (کوچک و بزرگ) به شدت به مسائل پولی و مالی توجه دارند. از اون پیر مردی که صبح کله سحر توی اتوبوس داشت از تفاوت ساعت کار بانک سپه با بانک های دیگه و دلیل این نیم ساعت تفاوت برام حرف می زد . تا آدمای معمولی ای که مدام سعی می کنند اسکناس هایی که توی جیبشون هست را همه را به رو یا به پشت (همه عین هم) بگذارند. یا مردمی که چسب همراهشون هست تا اسکناس های پاره را چسب بزنند.  یا جوونهایی که ترجیح می دهند یک قسمت از مسیر را پیاده طي کنند تا کرایه تاکسی کمتری بدهند.
 پول توی اصفهان موجودی است که درصد خیلی زیادی از  ذهن اصفهانی ها را به خودش مشغول کرده. (واین اصلن بد نیست) و هر کسی هم که آب زاینده رود را بخوره همینطوری میشه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1:25  توسط آ سه مون آبی