دينگ دنگ دانگ دونگ دينگ دنگ دونگ ( صداي ساعت موبايل )
تکرار ...
اين موبايل بيچاره فقط 15% اوقات تونسته صبح ها منو بيدار کنه. .......... دينگ دنگ دانگ .......
موبايل بچاره من ، بابا را توي دوتا اطاق اونور تر بيدار کرده......... پاشو موبايلت داره خفه مي کنه خودشو
سفارت کره شمالي....... همه خابن
اتوبان يادگار امام.............. اتوبان نيايش. ........ زودي يه مسافر کش واي ميسته......... پیکان سفید....... راننده کارمنده ......... برای پول بنزین صبح ها و شب ها مسافر کشی می کنه....... بنزین....... پوف.... باز یاد جزیره خارک افتادم.......
رضا زنگ زد. ......... کجايي؟ ......... نيم ساعت ديگه سر ظفر........
امروز ساعت 9 بهزيستي استان تهران طبقه پنجم....... مدير کل شبه خانواده....... دکتر نصر.......
ساعت 8 و ربع ......... سارا خانم اومد.......رضا ولي نيست......
سارا خانم کيف پولشو تو ماشين جا کذاشته..........
نامه ..... الان........ تايپ نشده......... کنار خيابون جمله ها را جفت و جور کرديم که نامه هه درست بشه.....
جناب آقاي دکتر نصر با سلام........ احتراما پيرو جلسه مورخ .......... با رئيس سازمان بهزيستي.....
رضا اومد........ کيف پول سارا خانم را آورد......
يه خورده وايساد و دوباره رفت............. تو شرکت جلسه داشت و بايد مي رفت
ساعت هشت و چهل...... نامه را پاک نويس کنم بعد ميريم. زشته بد قول بشيم........
ساعت هشت و پنجاه و نه ........ بدو بدو پاکت نامه بخر.........
آخخخخخخخخ اي ديوار لعنتي، کوري؟ ..... دستم زخم شد. ........ مهم نيس...... بدو دير شد
ساعت 9 و دو دقيقه ×!
سلام آقاي دکتر.......... دکتر نصر نميدونه کجا بشينيم. .... ميز جلسه يا صندلي هاي خودموني؟؟
دستم کماکان داره خوني تر مي شه. ........ دکتر نصر چسب زخم بهم داد............. شماها توي اين جمعيتي که کار مي کنين پولم مي گيرين؟؟؟......... مگه ميشه؟ ............... پس زندگي تونو چه جوري مي چرخونين؟......... کوره؟ ........ چه کوره اي؟.............
آقاي دکتر ما ............. لاب لاب لا ( يعني سه تا نقطه . ياد الهام بخير- خدا بيامرزدش – لاب لاب لا تکيه کلام اون بود)
حرف حرف حرف. ............ خداکنه به نتيجه برسه اين حرفا..........
بدو برو شرکت ....
کار کار کار ...... نميدونم آيا بقيه مردم هم مثل من اينقدر از کار کردن براي ديگران متنفرند؟ ..... کار ....
تاحالا توي هر شرکتي که کار کردم يه حس مزخرف برده بودن بهم دست داده........
اينجا يه شرکت خوبه ، خيلي خوب ولي بازم اينجا يه ارباب داره و چند تا برده...... امروز ارباب رفته اند شمال....... گردش.......
ساعت 6 امروز بايد دوجا باشم.... هم کلاس زبان هم جلسه با آقاي اکرمي و اون دوستش که توي وزارت کشوره...... کدومو برم؟؟
واقعن نمدونم کدوم واجب تره.......... توي شرکت همينطور که دارم شهرام ناظري گوش ميدم بالاخره تصميم گرفتم ................وحيد بايد پيچيده بشه! ...........وحيد معلم زبانمه...... اوکي...... يادگار دوست. شهرام ناظري. .......... محشره.......
من چرا هميشه کلاس زبانمو مي پيچونم؟؟ ........ وحيد موسوي......... معلم خوبيه(تبليغ!)
جلسه امروز صبح خيلي مهم و خوب بود...............جلسه امروز بعد از ظهر هم خيلي مهمه ولي نميدونم آخرش خوب ميشه يا نه........ احتمالن تا هشت يا نه طول ميکشه. .
به احتمال 90% امروز مهدي سعيدي کيا بازجويي ام مي کنه......... يه مدته يه جوري شدم....... مهدي اين نظر را داره............
و احتمالن يازده ميرسم خونه......... و تا يک شب مثل هر شب مي گذره......... و بعد.......بيهوش!
و فردا پنجشنبه است .......... يک پنجشنبه شلوغ مثل هميشه...........
