توضیح 1 - به دلیل اینکه حسش نیس ( دلیلی بسیار مهم ) فقط نکات مهم (کنکوری) این سفرنامه را اینجا می نویسم
توضیح 2- هیچ اجباری نیست که این مطلب را بخونین ( یعنی کاملن مجبورین ! و آخرش امتحان می گیرم ازش )
ساعت 30/7 شب از تهران حرکت کردیم و امید داشتیم که تا صبح تو ماشین بخابیم و صبح برسیم مشهد. ولی زهی خیال باطل ! از شب تا صبح به دلیل اس ام اس پرونی با یکی از دانشمندان فیزیک ایران بیدار بودم ! اصل مباحث ( SMS ها ) هم فقط در دو مورد علمی بود : اولیش موضوع شمارش پذیر بودن یا شمارش پذیر نبودن ستاره ها بود و مورد دوم هم در مورد اینکه آخر الزمان ستاره ها کجا می ریزن؟ ( انجیل و قران می گن ستاره ها می ریزن ) . در هر دو مورد هم صحبت های مفیدی ( کاملا ) شنیدم.
توی راه بودیم که یهو جلوی ماشین ما یه اتوموبیل مچاله شد .( کاملن مچاله ) . به دلیل وجود صحنه های خشن و حال به هم زن بقیه مطلب سانسور شد !... ماشین های دیگه وایسادن کمکشون کنن و آدمایی که توش گیر کرده بودن را در بیارن ولی هیچ وسیله ای نداشتن که آهن ها رو ببرن . اون بد بختا هم بین یه عالمه آهن پاره گیر کرده بودن و آهنا رفته بود توی بدنشون. . البته همه مطمئن بودن که هیچ آدم زنده ای اون تو نیس و همه مردن. اصلا معلوم نبود ماشینه چیه. اینقدر مچاله شده بود که کلا شده بود اندازه ی یه توپ به قطر یک و نیم متر. آقایان آمبولانس و پلیس هم که انگار خسته بودن که زود بیان. <یه سری گوشت چرخ کرده که گویا تا چند دقیقه قبل آدم بودند و یه سری خون وسط یه عالمه آهن پاره>. این توصیف دقیق صحنه بود. و ماشین های عبوری هم که وایساده بودن کمک کنن تو سر و کله خودشون می زدن ولی هیچ کاری ازشون بر نمی اومد . خیلی صحنه بدی بود. همه گریه می کردن. ... مرگ. مرگ چه نزدیکه. دو دقیقه قبل اونا زنده بودن. مثل من و تو. بعد از حدود نیم ساعت چراقای یه آمبولانس تو تاریکی مطلق جاده شاهرود پیدا شد. ولی چه فایده. گوشت چرخ کرده ها دیگه جون نداشتن...
خلاصه با تمام این بد بختی ها صبحش ما رسیدم مشهد . کلی خوشحال خوشحال بودیم که یهو یه بنر ( تابلو ) ی بزرگ همچین حالمونو تو قوطی کرد که نگو . متن اون بنر ( تابلو ) به شرح زیر می باشد :
برای بازسازی گنبد و ایوان طلای حضرت موسی بن جعفر و جواد الائمه (ع) نیاز به 123 کیلو طلا است. سهم شما از این مقدار چند گرم است ؟
ستاد بازسازی عتبات عاليات مشهد الرضا
آخرشم یه شماره تلفن داده بود 2211222 زنگ بزنین اطلاعات بیشتر بگیرین ( کد مشهد را هم بگیرین )
بعدش بعد از کلی خاب ( برای جبران شب قبلش که SMS پرونی می کردم ) رفتم حرم امام رضا ( ع ) اینقدر شلوغ بود . اینقدر شلوغ بود که نگو. توی صحن انقلاب بودم که دیدم دو تا خانم سمت راستم کفترها ( کبوتر ها ) را نیگا می کردند و دنبال کفتر خودشون می گشتند ! پارسال هر کدوم یه کبوتر ( کفتر ) آورده بودند اینجا و امسال دنبالشون می گشتند. جالب اینجاس که یکی شون کفترشو پیدا کرد. آی نمی دونین چه خوشحال بود . انگار مثلن بچه ش شفا پیدا کرده. روبروم اون شیر های آب وضو و آب شرب بود و ملت انگار که آب زمزم باشه از رو سر و کله هم می رفتن که یه خورده آب بردارن . سمت چپم یه آقایی توی یه کیسه پلاستیکی مشکی از همون آبهای زمزم ! ریخته بود و اعضای خانواده اش رو آب می داد. اینجوری : خانواده اش سرشونو بالا گرفته بودن و دهناشونو باز کرده بودن . عین جوجه های پرنده ها که منتظر غذا هستند و بابای خانواده از توی کیسه آب می ریخت رو سر و کله شون کمی آب هم می رفت تو دهنشونو می خوردند و کلی خوشحال بودند که تبرک شدند!
یه نفر هم مثل تریلی همه رو له کرد و رفت سه تا بطری آب از اونجا برداشت . وقتی میومد از کنارم رد شه بهش گفتم مگه آب اونجا فرق داره ؟ همه اش که آب لوله کشیه . آب زمزم که نیس. اوشون هم فقط بهم گفت :
یه اتفاق جالب ( فوق العاده جالب ) کنار ضریح امام رضا (ع) افتاد که حسش نیس بنویسم . ولی سر همون جریان یکی از خدام حرم اومده بود برام با بغض گله می کرد از این مردم! بعدن بطور شفاهی برا دوستانی که می بینمشون توضیح می دم.
راستی اگه کسی دنبال یه شغل مناسب می گرده که با اون بتونه برای آخرتش هم کلی ثواب ( صواب – سواب) جمع کنه بهتره بره توی مشهد آموزشگاه رانندگی بزنه. آخه هیچ کدوم از مشهدی ها رانندگی بلد نیستند و به شدت نیاز به آموزش رانندگی دارند. یهو می بینی توی بلوار دارن از روی جدول وسط خیابون رد میشن یا یهو توی لاین سرعت دنده عقب می گیرن.
خدا رحم کرد که تو مشهد تصادف نکردیم.
بعد یه سری اتفاقات جالب تر تر تر ( یعنی خیلی جالب ) افتاد که بسی حال داد. که متاسفانه از گفتنش ( نوشتنش ) معذورم . چون کسی باور نمی کنه و شاید باز بطور شفاهی برای عده ای بیان شد ( شاید ) .
اوه ! یه چیزیو یادم رفت بگم: وقتی که ما داشتیم می رفتیم مشهد.جناب آقای مجید خان هم مشهد تشریف داشته اند گویا. و سرکار خانم حبیبیان هم همون روزی که ما رفتیم عازم مشهد شدند. ولی هم آقا مجید دیر رسیدند و هم اینکه خانم حبیبیان دقیقن زمانی به مشهد رسیدند که ما برگشته بودیم تهران. احتمالن سوار لاکپشت بوده اند. آقا مجید هم که عروسی تشریف داشتند و نتونستیم اونجا ببینیمشون و یه جلسه بذاریم !
یه سوال : یک سفرنامه را چطوری تموم می کنند؟
آهان یه مورد مهم : وقتی بر می گشتیم خیلی بارون میومد.
نتیجه : وقتی بارون میاد آدم نمی تونه بره سوغاتی بخره !! 