تبليغاتX
A3moone-ab

A3moone-ab

گویا شهر کمی آرامتر شده...

 این روزها با دیدن شلوغی های توی خیابان و کتک خوردن ها و کتک زدن ها و شعار دادنها هر کسی یاد چیزی می افته..

 شلوغی های این روزها به شدت من را یاد جزیره خارک انداخت!!!

یک روز بالاخره باید بشینم و یک مطلب کامل در مورد جزیره خارک بنویسم. مطلبی که نوشتنش واجبه ولی این فعل واجب حدود یک سال و نیمه که به تاخیر افتاده

مطلب مرتبط :

جزیره ممنوعه (خارک) نوشته شده در تاریخ ۳۱ فروردین ۸۷

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 22:48  توسط آ سه مون آبی 

 آقایی که شما باشین ما امروز از کله ی سحر تا حدود ساعت هشت (بیست) در فکر این بودیم که چطوری چیزهایی که توی کله ی مبارکمان وول می خورند را با زبان کلمات بنویسیم...

آخرش هم هر جوری بود مطلبی را نوشتیم و وبلاگ را هوا کردیم (مثل بادبادک)

و بعدش بعد از عمری رفتیم وبگردی ( بر وزن ولگردی) بعد به این نتیجه رسیدم که ای دل غافل! این مطلبی که نوشتیم برای بعضی از دوستان نتی (وبلاگی) دچار سوء تفاهم شدیدی می شود. به همین دلیل این مطلب را حذف نموده و سعی می نماییم تا آخر شب (بوق سگ) وبلاگ محترممان را با مطلبی جدید دوباره هوا کنیم.

ویرایش شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت ۲۱:۵۷  توسط آ سه مون آبی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 20:11  توسط آ سه مون آبی 

انتخابات رياست جمهوري هم تموم شد (همزمان با تموم شدن چله نشيني...)

 اجبارن و بنا به مصالحي از صحبت كردن در مورد سياست و مسائل امنيتي منع شدم.

به همين دليل سعي كردم يك ماه هيچ مطلبي ننويسم خيلي دوست داشتم در مورد انتخابات، حواشي قبل از انتخابات، خود انتخابات، شمارش آرا و حواشي بعد از انتخابات بنويسم ولي خود سانسوري باعث شد كه مطلبي در اين زمينه نداشته باشم.

خود سانسوري مثل اين مي ماند كه بخاهي فرياد بزني ولي خودت دستت را جلوي دهانت بگذاري تا صدايت بلند نشود.

خیلی سخته

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 17:11  توسط آ سه مون آبی 

هر چي مي خام وارد بحث كثيف سياست نشم، نميشه.

يك> خاتمی. احمدی نژاد . کروبی. موسوی  و محسن رضایی همه شون آدم های سیاسی هستند.

توضیح: معمولن آدم های سیاسی آدم های خوبی نیستند.

 

دو>  طرح ایران 1130  کم کم داره سرعت اجراش زیاد میشه.

توضیح : بچه های مجری واقعن دارن زحمت می کشن.

 

سه> خانم طالبی امروز فردا دارن میرن مکه.

توضیح : سعی نکنید لینک را باز کنید  وبلاگشونو بستن.

 

چهار> رفتم نمایشگاه کتاب. از نمایشگاه به اون بزرگی دو تا بسته قهوه و هات چاکلت خریدم و برگشتم خونه.

توضیح : به نظرم مصلای تهران بیشتر شبیه انبار کتاب هست تا نمایشگاه. یک انبار شلوغ پلوغ به هم ریخته ی زشت .

 

پنج > ایشالا همه مریضا خوب بشن.

توضیح : خیلی از نزدیکان همه مون بیمار هستند و منتظر دعای ما.

 

شش> انتخابات داره نزدیک میشه و جو سیاست داره کم کم همه را میگیره.

توضیح : ضمن اشاره به توضیح مطلب شماره یک باید عرض کنم امیدوارم کماکان حس سیاسی نویسی نداشته باشم وگرنه مجبورم کلی به آقایون کاندیدا بد و بیراه بگم و گذشته شون را یادآور بشم. (اشاره مستقیم و غیر مستقیم به آقایون اصطلاحن اصلاح طلب)

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 18:48  توسط آ سه مون آبی 

يك ) امروز چهلم فوت پدر خانم شیرگو بود و چون براي طرح فوتبال برای بینوایان فيلمبرداري داشتيم نتونستم برم مسجد. خيلي ناراحت شدم كه نرسيدم برم

دو ) پنجشنبه هم همايش رهيافت بود. خيلي شلوغ بود. چند نفر دچار سوء تفاهم خود خاسته شده بودند كه بيرون سالن بمدت 40 دقيقه باهاشون صحبت كردم تا يه كم (فقط يه كم) سوء تفاهمشون كمتر بشه. سوء تفاهم هاي خودخاسته را نميشه از بين برد.

سه ) پنج روز گذشت. حالا فقط ۳۵ روز مونده.  جالبه. روز شمار من با روز شمار انتخابات رياست جمهوري يكي شده. درحاليكه ميان ماه من با ماه خيابون پاستور تفاوت از زمين تا آسمان است.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 0:15  توسط آ سه مون آبی 

یک - امروز روز اول بود...

دو - خانم حقیقی توی این شماره مجله چلچراغ مطلبی در مورد فرحزاد نوشته

سه - خدایا مرگ توی بیمارستان یا مرگ توی خونه را نصیب ما نکن!

چهار - سی و نه روز دیگه

پنج - نمیدونم چرا مردم دوس دارن گول بخورن. آقایان! انتخاباتی هم از همین خصوصیت مردم استفاده می کنند و همون کاری را می کنند که مردم دوست دارند. ( و همه را گول می زنند )

شش - چرا دم انتخابات بعضی از رجال! سیاسی ما بی ادب میشن؟

هفت - چرا دم انتخابات بعضی از رجال!! سیاسی ما یهو زیادی با ادب میشن؟

هشت - آیا آدما واقعن نمی دونن که خدا داره نیگاشون می کنه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 21:17  توسط آ سه مون آبی 

امروز با شارمين ميمندي نژاد و محمد شايسته رفتيم سر تمرين تیم فوتبال پرشین. قرار بود علي رئيسي و ريحانه كاوش هم بيان و يك گزارش براي تلويزيون ضبط كنند. سه تا موضوع خيلي جالب بود.

اولين موضوع تمرين پنالتي (پنالتي بازي) من و شارمين و محمد بود كه توي دروازه وايميستاديم و به همديگه پنالتي مي زديم كه كلن ضربه ها و عكس العمل هاي آماتور ما خيلي خنده دار شده بود.

موضوع دوم هم محمد شايسته بود كه لباس ورزشي پوشيده بود و قاطي بچه هاي تيم پرشين تمرين مي كرد. امروز وقتي رفتار محمد را ديدم ياد بچه هاي بيش فعال افتادم!

...

و موضوع سوم هم اين بود كه وقتي بچه هاي تيم پرشين را مي بينم يه حس عجيبي دارم نسبت بهشون. كلي زحمت كشيديم توي اين دو سال تا اين بچه ها توي تيم پرشين بزرگ بشن. تيم پرشين براي من كلي نوستالوژيك هست. با ديدن هر كدوم از اين بچه ها ياد روزهاي اول تشكيل تيم پرشين مي افتم و اضافه شدن يكي يكي اين بچه ها به تيم...

الان ما یه تیم فوتبال از بچه های کوچیک محروم داریم که همه مون با همدیگه زندگی کردیم. دو سال شده تا الان. ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 18:50  توسط آ سه مون آبی 

یک - نتیجه ی اون روز این شد که یک گزارش از قلعه الیمون توی مجله چلچراغ چاپ شد. چون سایت چلچراغ به روز نیست متن گزارش را توی وبلاگ خورجین گذاشتم

---------------------------------

دو - امروز با یک سردار عجیب سپاه روبرو شدم. فارسی صحبت کردن توی دفتر کارش ممنوعه! همه باید انگلیسی صحبت کنند تا همه شون زبانشون خوب بشه (به این میگن آدم چیزفهم)

--------------------------------

سه ـ                 حذف شد !           تا رویاهام را بهت بدم

--------------------------------

چهار - پدر فرمانده بسیج دانشجویی دانشگاهی که شونصد سال پیش اونجا درس می خوندم فوت کرده. توی مجلس ختمش شرکت کردم حس می کنم فرمانده بسیجمون یک مسلمون واقعیه. واقعن وظیفه م بود که برم اونجا. توی مسجد آخونده عملن دیگه زد جاده خاکی و برای اینکه اشک بگیره از ملت هر چیزی میگفت. این فرمانده بسیج هم دید اوضاع اینجوری خودش رفت قرآن خوند تا آخونده کمتر حرف! بزنه.

-------------------------------

پنج - امروز حس بسیجی خونم زده بالا! ایکاش بسیجی هامون (البته بعضی هاشون) یه بار بشینن خوب تفکر کنن و ببینند آیا لازم هست توی روش هاشون تغیری بدن یا نه

-------------------------------

شیش - من نمیدونم چرا ملت به اس ام اس های شیش صبح یا دوزاده شب به بعد عادت ندارند

-------------------------------

هفت - ایشالا خدا همه مریضا را شفا بده

-------------------------------

هشت - من فک می کنم مسعود ده نمکی دقیقن همانقدر برای فیلمساز شدن تلاش کرد که علیرضا کریمی تلاش کرد. با این تفاوت که ده نمکی هم معروف بود و هم پولدار و علیرضا کریمی نه معروف بود و نه پولدار

-------------------------------

نه - مراقب افکارت باش که گفتارت می شود - مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود - مراقب رفتارت باش که عادتت می شود - مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود - مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود         «امام علی علیه السلام»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 21:58  توسط آ سه مون آبی 

رفته بودم میدون ونک دنبال اکبر فکری. اول خیابون ملاصدرا ماشین را پارک کردم و مشغول تایپیدن اس ام اس شدم که در جلوی ماشین باز شد و یک دختر جوان با آرایش غلیظ اومد توی ماشین !

زمانی که دیدم دوتا دیگه از دوستاش هم در عقب را باز کردند که بشینند شوکه شدم.

از تعجب هنگ کردم. فنرهای مغزم زده بود بیرون!

سه تا دختر با آرایش غلیظ و ظاهری زننده با پررویی و لبخندی خاص! و یک عالمه ناز و کرشمه توی ماشینم نشستند و من از شدت تعجب نمی دونستم این وقاحت پررویی بی حیایی یا هر صفت دیگه این دخترها را چطور باید جواب بدم.

وقتی کنار میدون ونک با سرعت کم حرکت می کردم و توی شلوغی آدم ها دنبال جناب مهندس فکری می گشتم این جماعت پری روی شیطان صفت فکر کرده بودند که من برای اینها آرام حرکت می کنم و وقتی که ماشینو پارک کردم اینها فکر کرده بودند که من منتظر اونها هستم.

نمیدونستم که باید چکار کنم که این جماعت نسوان از ماشینم پیاده بشن. من را با خیلی های دیگه اشتباه گرفته بودند با خیلی های دیگه ای که هر دختری توی خیابون می بینند براش بوق می زنند و جلوی پاش ترمز می کنند و...

به هرحال واقعیت حاضر این بود که اون سه تا دختر توی ماشین من بودند

به یکیشون نگاه کردم . حدود ۴~۵ ثانیه به هم دیگه خیره شده بودیم. من یاد فیلم شوکران افتاده بودم که فریبرز عرب نیا کنار خیابون پارک می کنه و یه زنه یهو می شینه تو ماشینش و میگه : خب بریم دیگه! و وقتی می فهمه که طرف اینکاره نیست خودش پیاده می شه و می ره.

دختری هم که توی ماشین من بود و به من خیره شده بود هم توی فکر بود. احتمالن توی تفکرات خودش می گفته: پسره ی خل چرا وایسادی؟ خب بریم دیگه!!

یا مثلن با خودش می گفته این اسگل چرا تعجب کرده؟ گاگول احتمالن دفعه اولشه و آماتوره! خل دیوونه

تقابل من و اونها تفاوت دوتا فرهنگ مختلف بود . تفاوت  مدرنیته و سنت - تفاوت پرروی امروزی و کم روی دیروزی - تفاوت باحالیسم و گاگولیسم!

یاد دخترهای توی گرمخونه افتادم که بخاطر یک وعده غذا کنار خیابون منتظر تعارف مردم وایمیستادند ولی این دخترهای توی ماشین من هر کدومشون شونصد هزار تومن پول لباسهاشون بود آیا اینها هم غم نان داشتند؟ اینها چرا مثل مانکن های توی ویترین مغازه ها  کنار خیابون خودشون را به نمایش می ذارند؟؟  اینها غم چی دارند؟

پوف...

با زبون بی زبونی بهشون فهموندم که باید از ماشین پیاده بشن. وقتی فهمیدند که منو با خیلی آدمهای دیگه اشتباه گرفته اند و تیرشون به سنگ خورده خواستند موضوع را ماست مالی کنند. یکی شون با یک ناز و عشوه خاصی گفت مگه شما مسیرتون پونک نمی خوره؟  گفتم نه  بعد با یک لحن خاصی گفتند ای وای!  ببخشین ما فک کردیم از تاکسی های خط پونک هستند! اونجا اصلن ایستگاه تاکسی نبود. درضمن من نمیدونم از کی تاحالا رنگ تاکسی ها مشکی(سیاه) شده!

جلوئیه وقتی داشت در ماشینو می بست یک نگاه خاصی بهم کرد و با نگاهش بهم گفت خاک بر سرت بی لیاقت! پسره گاگول لیاقت ما را نداشتی! برو گم شو بی فرهنگ عقب مونده! بعد درو بست

دوتا دختر عقبی هم که از ساده بودن و بی فرهنگ و بی تمدن بودن من شاکی بودند رفتار جالب تری داشتند. هنوز در ماشین من را نبسته بودند که چشم هاشون توی خیابون دنبال یک پسر بافرهنگ متمدن باعرضه پولدار می گشت!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 20:33  توسط آ سه مون آبی 

 

امروز باز هم رفته بوديم قلعه اليمون

با سه تا از بچه‌هاي مجله چلچراغ. گزارشگر و عكاس. بطور دقيقتر با احمد و پويا و محبوبه حقيقي

وقتي وارد قلعه شديم بچه‌هاي ساكن قلعه دويدند طرفمون فكر كردند اين سه تايي كه با من هستند بقيه اعضاي جمعيت هستند كه قبلن ديده بودنشون. از دور عمو عمو و خاله خاله مي كردند و وقتي نزديك شدند يهو ديدن از اون همه عمو و خاله اي كه قبلن بهشون سر مي زدن هيچكدوم نيومدن. ولي اينا اينقدر كمبود محبت داشتند كه با اين سه تا غريبه هم يهو نسبت عمويي و خاله‌اي پيدا كنند.

فك كنم حدود يكي دو ساعت اونجا بوديم و يه دل سير با همه اهالي صحبت كرديم. يه فضاي خاصي بود امروز همه درد دلشون ميومد يا اينكه دلشون اينقدر پر از درد بود كه منتظر بودند تا يكي از در قلعه بياد تو تا اينا اون همه درد را پيش اون منفجر كنند. از شبانه دختر بچه‌ي كوچولو گرفته تا داروغه كه چند سر عائله داره.

اين آسه‌مون لامصب هم خوب مي دونه كه كي بباره. توي قلعه برا خودم قدم مي زدم (چلچراغي‌ ها مشغول حرف زدن با اهالي بودند) و با خودمان تفكرات مي كرديم (تولاك بودم) كه يهو ديديم آسه‌مون غلمبه شد! ( رعد و برق ) و بعد ماشالا انگار يهو توي ابرها لوله اصلي آب تركيد.

آي حال نموديم زير بارون . آي حال نموديم.

داروغه يه داستان برام تعريف كرد. يه داستان واقعي

يكي از اهالي قلعه از شدت نداري و بدبختي اوضاعش خيلي خراب ميشه. طوري كه دم عيد زن و بچه‌هاش از خونه مي‌ندازنش بيرون. ميگن تا نون و غذا نخريدي ديگه نيا خونه.

همون موقع بابك صحافيان و بقيه بچه‌هاي جمعيت امام علي (ع) ميرسن ( پخش ماهيانه ) و به اهالي قلعه كيسه‌هاي پر از مواد غذايي مي دن. داروغه مي گفت برنج‌ها و روغن‌ها را داديم بهش و گفتيم ببر خونه و آشتي كنين.

داروغه مي گفت نمي دونين فقر و گرسنگي چيكارا مي كنه. دوتا آدمي كه همو دوست دارن مجبور ميشن بخاطر گرسنگي بچه‌هاشون با هم بجنگند و يكي اون يكي را از خونه بندازه بيرون . مي توني تصور كني همچين چيزيو؟ بخاطر يه لقمه نون!

آدما بخاطر يه لقمه نون خيلي كارا مي كنند. تو بخاطر يه لقمه نون چيكارا مي‌كني؟

--------------------------------------------

مطالب مرتبط:

نامه ای برای نرگس و همه نرگس ها از وبلاگ رهاورد

قلعه الیمون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 20:26  توسط آ سه مون آبی